تبليغاتX
هاله

هاله

نه حیرت می کنند نه می ترسند از تو

نه بهانه ای می اید نه شوقی

اتفاق ها می افتند سلسله وار تو را هر روز خدا به چیزی تبدیل می کنند

تصور می رفت که رو به افول می روم این هم نیست حتی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:27  توسط هاله  | 

خیلی که ناگهانی باشد به نظرت واقعی نمی اید

انوقت هی می خواهی ازش دورتر شوی با واقع گرا بودنت طنزی پیش امیخته درست می شود

دلم می سوزد برای این همه تقلید بی رحمانه ات برای این همه خودت نبودنت که باید هزار دلیل بیاوری که فکر کنی چرا کار به اینجا کشید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:22  توسط هاله  | 

بعد دیدم انگار نباید این تنهایی را با چیزی پرش کرد

بعد ترش دیدم  هی تنها تر می شوم

عادتش به سرمان مانده

فرجامی نیست اخر انزوایی در کار نیست

انسوی شکاف جر خورده میان من و تو چه کسی می خواهد خودش را ثابت کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 7:27  توسط هاله  | 

هنوز عاطفه هایمان سر از تخم در  نیاورده اعاشق می شویم انوقت دلمان می خواهد همه باورمان کنند

دلمان چیزی می خواهد نا ممکن که زانو به زانویمان بیاید خدایی که اصرارش می کنیم بماند با ما

هنوز به هیچ چیز لب نزده می گوییم همین خوب است همین کافیاست ما را  برای پنجاه سال 

انوقت ان صورت مصور را می اوریم در برابرمان ذوق می کنیم که می تواند راه برود حرف بزند صدایمان کند

هنوز عاطفه هایمان اما سر از تخم در نیاورده است هنوز به هیچ چیز لب نزده ایم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:24  توسط هاله  | 

بدون این ازدواج پسرم را نداشتم همین برایم کافی نیست که سیرت کند از همه این تشنگی های اخیر

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:27  توسط هاله  | 

بعد از ان بود که فاجعه اتفاق افتاد بی سری یا صدایی که مرا خبری شود یا تو را

نزدیک تر به تو دور تر از من

به تمام چاله های دنیا سر می زنم به تمام چاه ها به تمام انسانهای که از چاله ها به چاه ها افتادند

انوقت با خودم می گویم این راه حل فاجعه مان نیست

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:25  توسط هاله  | 

گاه که قربانی می کنم همه چیز را و خودم را

به این هزار کودک درونم لعنت می فرستم

تاولهای عشق را  که روی دستهایت میبینم

سفر کرده ای می شوم بی تقدیر تا پشت سر بگذارم هر انچه را که برایش بیش از پیش ایستادگی کرده ام

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:20  توسط هاله  | 

مواجه میشوی با تبعیضی دوست نداشتنی

با موجی از سکنه های دوست نداشتنی در دلت

به هیچ کس اسیبی نمی رسد

دستهای پلاسیده ات در دستهای من چه کار می کند 

بگویید محشر بود و تمامش کنید دوست من

باز که نمی گردد اینحا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:59  توسط هاله  | 

ابن خاک برایم غریب است تنت را می گویم

این اعتماد به هوا می رود بسان بادکنکی هلیومی دیگر باز نمی گردد

مرتبط با تو هیچ نگاهی نیست

من به این قبیل برنامه ها عادت کرده ام ........



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:53  توسط هاله  | 

کاش این همه تشنگی تو وقتی به من دست میزدی به یکباره فرونمی ریخت

کاش می شد امیدوار بود که بماند همین هیجان لعنتی دردستهایت و پاهایت همینطور سفت تمام ناسوریم را در خود جمع می کرد کاش می شد .......

تو هم وقتی می رسی همه چیز تمام میشود پیش از انکه خود بدانیش .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:50  توسط هاله  |