نه بهانه ای می اید نه شوقی
اتفاق ها می افتند سلسله وار تو را هر روز خدا به چیزی تبدیل می کنند
تصور می رفت که رو به افول می روم این هم نیست حتی
نه بهانه ای می اید نه شوقی
اتفاق ها می افتند سلسله وار تو را هر روز خدا به چیزی تبدیل می کنند
تصور می رفت که رو به افول می روم این هم نیست حتی
انوقت هی می خواهی ازش دورتر شوی با واقع گرا بودنت طنزی پیش امیخته درست می شود
دلم می سوزد برای این همه تقلید بی رحمانه ات برای این همه خودت نبودنت که باید هزار دلیل بیاوری که فکر کنی چرا کار به اینجا کشید
بعد ترش دیدم هی تنها تر می شوم
عادتش به سرمان مانده
فرجامی نیست اخر انزوایی در کار نیست
انسوی شکاف جر خورده میان من و تو چه کسی می خواهد خودش را ثابت کند
دلمان چیزی می خواهد نا ممکن که زانو به زانویمان بیاید خدایی که اصرارش می کنیم بماند با ما
هنوز به هیچ چیز لب نزده می گوییم همین خوب است همین کافیاست ما را برای پنجاه سال
انوقت ان صورت مصور را می اوریم در برابرمان ذوق می کنیم که می تواند راه برود حرف بزند صدایمان کند
هنوز عاطفه هایمان اما سر از تخم در نیاورده است هنوز به هیچ چیز لب نزده ایم
نزدیک تر به تو دور تر از من
به تمام چاله های دنیا سر می زنم به تمام چاه ها به تمام انسانهای که از چاله ها به چاه ها افتادند
انوقت با خودم می گویم این راه حل فاجعه مان نیست
به این هزار کودک درونم لعنت می فرستم
تاولهای عشق را که روی دستهایت میبینم
سفر کرده ای می شوم بی تقدیر تا پشت سر بگذارم هر انچه را که برایش بیش از پیش ایستادگی کرده ام
با موجی از سکنه های دوست نداشتنی در دلت
به هیچ کس اسیبی نمی رسد
دستهای پلاسیده ات در دستهای من چه کار می کند
بگویید محشر بود و تمامش کنید دوست من
باز که نمی گردد اینحا
این اعتماد به هوا می رود بسان بادکنکی هلیومی دیگر باز نمی گردد
مرتبط با تو هیچ نگاهی نیست
من به این قبیل برنامه ها عادت کرده ام ........
کاش می شد امیدوار بود که بماند همین هیجان لعنتی دردستهایت و پاهایت همینطور سفت تمام ناسوریم را در خود جمع می کرد کاش می شد .......
تو هم وقتی می رسی همه چیز تمام میشود پیش از انکه خود بدانیش .....